![]() |
![]() |
|
|
در صورت تمايل به معرفي مجموعه شعر خودتان مي توانيد با آدرس زير مكاتبه كنيد . تبريز- چهار راه ابوريحان - ميدان منظريه - پاساژ سهنديه شرقي - طبقه همكف - پلاك12- كافي نت ياهو- مهدي آذري |
مجموعه شعر : به نا كجايي اين جاده ها شاعر : حسن قريبي طراحي جلد : چاپ : اول /آبان / 1380 تيراژ :3000 نسخه قيمت :5000 ريال تعداد صفحه : 64 انتشارت : پايا غزل 1: نفهميدند بيشك وحي منزَل بودن ما را پر از آياتِ شيرين زمين بوديم بيترديد ورم كردند و هردم بر حريم خويش افزودند خدا ثابت نخواهد كرد ما بسيار كوشيديم بيا اي آخرين موعود و با حسرت تماشا كن دويديم و دويديم و... هميشه آخر خطّيم غزل 2: رفتند و آمدند و همانجا نشستهاند درزير نور كهنهي يك شمع نيمهسوز ارواح مُردهاند، كه توبيخ ميشوند آنانكه ايستادنشان باشكوه بود فرسوده ميشوند، يقين درمسير باد ما را براي ما به قضاوت نشاندهاند اينان فقط بهخاطر يك صبح بيدريغ غزل 3: رسيد از کورهراه آسمان، بيباک، اهريمن خلاء در ذهنها پيچيد، پنداري کشانيدهست سوار اسب لم دادهست با لبخند زهرآگين شبانه نيزه را دزديد از پندار ِ آهنگر تمام راهها باز است امّا خوب ميدانم خدا را اينچنين در زحمتِ دوزخ نميانداخت غزل 4: وقتي که بال هدهد زخمي به تير بود پرواز با تمام عروجش خلاصهاي محراب در تصرّف مردان سامري فرياد هر چقدر بلند و زبانهدار دشت حماسه غرّش مردانهاي نديد ديگر عقاب هيچ، کلاغي نماندهبود غزل 5: او را بهجرم كندن يك سيب كشتند اول بهضرب تركه او را پند دادند آنان بدون سيبها آسيب بودند قانون منع سيب را تصويب كردند آمد بگويد: من! ولي فرصت ندادند وبلاگ شاعر : www.themask.persianblog.com ايميل شاعر : hgharibi@hotmail.com با تشكر از مرتضي قاسمي ،آدمك مهربان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:30 توسط مهدي آذري |
|
|
مجموعه شعر : بردگانه با اهرام شاعر : وحيد نجفي طراحي جلد : زهرا سپهوند چاپ : اول /كرج / 1385 تيراژ :1500 نسخه قيمت :9000 ريال تعداد صفحه : 64 آدرس : كرج – رجائي شهر – بلوار استقلال – نبش ايثار دو انتشارات فراگاه – تلفن : 02614418696 - 09122650370 غزل 1: دوشنبه ساعت يك ،عصر كافه در پاريس كنار قهوه ي گرم نشسته چتري خيس هزار صندلي و ميز در هوا جاري : به سرزمين عجايب خوش آمدي آليس زباله داني دنيا تن من است امشب – بزن تمام تنم را شبيه سگ ها ليس جهان برهنگي فرچه هاي آزادي است همين كه رنگ به ديوار ... ازدحام پليس كه برتري نژادي هميشه بوده و هست و گرنه پيرهنت ميله مي شود پس / هيس چقدر ضربه باتوم خوك سنگين است : شناسنامه و ويزا ؟ ... / ... فراريه بنويس دوشنبه در شب دنيا به خاطرم باشد مرور تلخي قهوه بدون چتري خيس غزل 2: سيب در سايه ي لب هاي تو قرمز شده است عاشقت شاخه نباتي است كه حافظ شده است بعد يك عمر نجنگيدن و سازش با من دلم اين خاركش پير ،مبارز شده است نه فقط مولوي و سعدي و من مجنونيم دشت در دشت دو بيتي است كه فايز شده است دوش با دلبر خود مي زدم و دانستم دوش از حافظه ي كيست كه حافظ شده است ؟ غزل 3: بگو به ماركس كه دنيا فقير تر شده است كه چشم هاي من از اتفاق تر شده است كوزت كنيز تنارديه هاست ژان وال ژان پينوكيوي در اين قصه هم كه خر شده است جناب جنبي آقاي ايكس ويلاتر ... پرنسسي كه نداريم دربدر شده است ستاره ها همه تاريك و مولوي خاموش و شمس در تب تبريز شعله ور شده است اپيك و ... وضع دلاري كه بشكه بشكه عرب و بحث مساله ي نفت داغ و داغ تر شده است جهان كثافت و من احمقم كه اين ... حالا وبلاگ شاعر :www.vahid-najafy.blogfa.com ايميل شاعر :hafez_shakhenabat@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:23 توسط مهدي آذري |
|
مجموعه شعر : از زبان زخم ها شاعر : محمد رضا رستم پور طراحي جلد : سعيد باباوند چاپ : اول /تهران / زمستان 1382 تيراژ :2200 نسخه قيمت :8500 ريال تعداد صفحه : 89 آدرس : دفتر شعر جوان ، تهران ،خيابان دكتر شريعتي ،خيابان شهيد كلاهدوز ،نبش خيابان شهيد نعمتي ،تلفن 2605809 و 2607657 غزل 1: قبول اينكه كه تو هفت آسمان سري از من ولي نبايد اينگونه بگذري از من چه مي شود كه علي رغم اين همه دشمن به سينه ات بزني سنگ ديگري از من در اين كشاكش قسمت بيا سهيم شويم عزيزي از تو و اين بي برادري از من نترس از اينكه كسي سد راهمان بشود رسوم دلبري از تو ،دلاوري از من تصور همه كاري برايم آسان است بجز تصور اينكه تو بگذري از من ... غزل 2: در تيغ تيشه هامان تا ابتكار گم شد تصوير عاشقي در گرد وغبار گم شد بر هر زبان سرخي تا نام عشق آمد با جرم سبز بودن سر ،پاي دار گم شد دنبال هر سرابي هر خوش فريب دوري رفتيم و زير پامان صد لاله زار گم شد افسوس باغيان را بر حال باغ بنگر وقتي نواي بلبل در قارقار گم شد اي غم كه در كمينم عمري نشسته بودي اينك بتاز بر من ،آغوش يار گم شد غزل 3: چرا در اين قفس آباد كسي از پر نمي گويد همه ديوار هم هستيم كس از در نمي گويد تمام زخم خوردن ها دليل سادگيمان بود دلم خون است و پشت از كينه ي خنجر نمي گويد از آن روزي كه باغ دل شده محصور پاييزان نسيم صبحدم از رقص نيلوفر نمي گويد براي ما كه ققنوسانه جان را شعله ور كرديم از آغازي دوباره روح خاكستر نمي گويد هميشه دل از آوازي اساطيري سخن مي گفت نمي دانم ،نمي دانم ،چرا ديگر نمي گويد ؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:48 توسط مهدي آذري |
|
مجموعه : هيچ نامت نمي دهم شاعر : نيما رحيمي چاپ و صحافي : ؟ چاپ اول : ؟ تيراژ : ؟ نشاني : ؟ صندوق پستي :؟ ( مجموعه ي حاضر فعلا در مراحل چاپ و صحافي است و به زودي وارد بازار خواهد شد ) 1: طبل كوبه يِ كلاغها
هيأت بلند سرو سبزْ سبزْ سبزْ سبزْ حرمت بلند خون سرخ سرخ سرخ سرخ خون ما بلند شد چار پايه را زدند هيأت بلند سرو سرخ خون ما به تيره مي زند وحال، طبل كوبه يِ كلاغها و زاغها بر بلند لاشه هاي ما
قار قار قار قار 2: آيه ي كثيف دل و دستت به كار نمي رود شعرهاي سروده ات را پاره مي كني و جنين نا سروده هايت را سقط ! ] و اين را از زني آموختي كه از بيگانه مردي به خيانت باردار شد و آموخت كه ديگر باره كار بدانجاي نكشاند ... [ دريغا شاعر دريغا كه براي طبع تو هيچ داروخانه اي قرص نا باروري نمي فروشد بايست دست در گلو كردن و استفراغ سروده و ناسروده هايت را كه مباد زندگي گمان برد تو هم به جدي گرفتن آن كار نموده اي نه به سخره ! و انگ آيه ي كثيفي به نام زندگي را حاشا ، حاشا - كه بر خود هموار سازي به چنين روزگاري كه من از بوي خيانت عقّم مي گيرد 3: با كدام اميد
مردگان ِ بي كفن مجاهدان ِ بي وطن با كدام اميد سلاح را روي دوش خود بر گرفته ، مي بريد با اميد پاسداشت از چه كس خون ِ سرخ ِ خويش را در مقابل گلوله ها چتر مي كنيد هيچ مردمي ، - دست ِ ياري يي - بر شما گشوده ديده است در زمانه اي كه - جز به هيكل درشت و هيات ِ پلشت ِ سكس - هيچ چيز را بها نمي دهند با كدام اميد ، به انتظار چيستيد ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:47 توسط مهدي آذري |
|
مجموعه شعر : شعر جوان استان كرمانشاه گردآورنده : دفتر شعر جوان طراحي جلد : ا - موسوي چاپ : اول /تهران / پاييز 1383 تيراژ :3000 نسخه قيمت :14000 ريال تعداد صفحه : 163 آدرس : دفتر شعر جوان ، تهران ،خيابان دكتر شريعتي ،خيابان شهيد كلاهدوز ،نبش خيابان شهيد نعمتي ،تلفن 2605809 و 2607657 غزل 1 : من از نگاه آينه ها زجر مي كشم باور نمي كني ! به خدا زجر مي كشم ترديد، رقص مي كند آن سوي پلك هات « از چشم خود بپرس » چرا زجر مي كشم اين آينه خيال تو را پس گرفته است از من ،مني كه خواب تو را زجر مي كشم بر چشم تا هميشه به راه تو مانده ام، - اشكم كه بي حضور شما زجر مي كشم آن قدر وقت آمدنت دير شد كه من از تيك تاك عقربه ها زجر مي كشم دلواپسي تمام غزل را گرفته است از « فكر من نباش » تو ،تا ... زجر مي كشم حالا كه ذهن اين غزل از قافيه پر است من مانده ام – بدون تو – با تو « زجر مي كشم » فرهاد آزادي غزل 2: و آب بود و ... پيش از آفتاب و آب بود كه آدمي نبود،يا كه بود و خواب و بود فرشته هم نبود ،يا كه بود و پر نداشت و نام دوست ،حرف اول كتاب بود شراب بود و نور بود و بارش شهود و تاك خود نبود و ... نشئه ي شراب بود و سيب سرخ بود و زعفران ،زمين رسيد كه بهترين مكان و حسن انتخاب بود و گل چه حرف كوچكي است ،پاكي تو را كه با تو اشك چشم خار هم گلاب بود و آسمان كه حوض كاشي قشنگ توست و چشمه اي به ارتفاع آفتاب بود و قاب خالي از پرنده – آسمان شب به شوق تو ستاره زار ماهتاب بود بنا شد آدمي بنا شود براي تو چرا كه نام روشن تو فتح باب بود پر فرشته سنگ شد – كه سجده ات نكرد چرا كه جايگاهش آتش مذاب بود و آب بود و ... نام تو بر آن نوشته بود و آب بي تو آب نه ، فقط سراب بود بيژن ارژن غزل 3 : دلم گرفته عزيزم كمي سه تار بزن تمام غربت آيينه را هوار بزن و حرف هاي دلت را كه مثل من تنهاست بخوان و در غزلت شاعرانه جار بزن دوباره ،چتر خودش را خزان گشوده به باغ سري به وسعت تنهايي بهار بزن اگر كه لهجه ي باران هنوز يادت هست به روي پنجره طرحي به يادگار بزن پر از ترنم باران شده نگاهت ،پس به همنوايي شعرم بيا سه تار بزن پگاه تيموري غزل 4 : مارال ! باز بوي همان كوچه ،بوي گليم هاي گلين آباد آن كلبه ي حوالي كوهستان ،آن روزهاي گمشده ي خرداد تو مثل يك فرشته ي رويايي از باغ هاي خاطره مي آيي ! عطر مليح روسر ات در دشت ،رقص قشنگ پيرهن ات در باد مارال ! آبشار صميميت ،باور نمي كنم كه تو برگشتي يك عمر سخت منتظرت بودم ،يك عمر سخت منتظر ميعاد تو رفتي و عجيب دلم پوسيد ،من ماندم و سكوت ،سكوتي تلخ يك كلبه ي قديمي و قلبي كه گاهي به ياد زمزمه مي افتاد ديريست اين چنين ام و حالا تو مثل پري كنار مني ! پس باز از رفتن و جدايي و دوري ها ،حرفي نزن كه گوش نخواهم داد زيبا ترين شكوه سهند ! اينجا من را به حال خويش رها مگذار خود را شبي بدون تو خواهم كشت ،طوري شبيه خودكشي فرهاد يك شب كه باد سرد و نفس گير است ،مردي كه سالهاست زمستاني است شايد زدود عشق تو را از دل ،شايد كه برد نام تو را از ياد !! ايلشن جلاسي غزل 5 : تو و دوباره پريدن ،من و هميشه زمين من و هميشه فقط شك، تو و هميشه يقين من و هميشه همين دوزخي كه مي بيني تو و هماي بلندت ،تو و بهشت برين چگونه بي تو نفس مي كشم ،نمي دانم اي آن كه دورتريني – هميشه دورترين به من اجازه بده تا كه عاشقت باشم از آن درخت برايم دوباره سيب بچين به جان هر چه پرنده مرا مبر از ياد غروب روز دوشنبه ،كنار چشمه – همين ! ناديا حيدري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:30 توسط مهدي آذري |
|
مجموعه شعر : رنگ هاي رفته ي دنيا شاعر : گروس عبدالملكيان مدير هنري و طراح جلد : فرزاد اديبي چاپ : دوم 1384 تيراژ :1100 نسخه ناشر : موسسه انتشاراتي اهنگ ديگر قيمت :9000 ريال تعداد صفحه : 85 تلفن انتشاراتي : 88897970 1- بدون نام به شانه ام زدي كه تنهايي ام را تكانده باشي به چه دل خوش كرده اي ؟! تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي ؟ 2- طرح 1 درياي بزرگ دور يا گودال كوچك آب فرقي نمي كند زلال كه باشي آسمان در توست. 3- آجر ها دروغ ديواري است كه هر صبح آجرهايش را مي چيني بنّاي بي حواس من ! در را فراموش كرده اي □ آب تا گردنم بالا آمده آجر ها تا گردنم بالا آمده آب تا لب هايم بالا آمده آب بالا آمده .... من اما نمي ميرم من ماهي مي شوم 4- كدام پل دختران شهر به روستا فكر مي كنند دختران روستا در آرزوي شهر مي ميرند مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند كدام پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچكس به خانه اش نمي رسد ! 5- يك ترجمه از خودم پرندگان پشت بام را دوست دارم دانه هايي را كه هر روز برايشان مي ريزم در ميان آنها يك پرنده ي بي معرفت هست كه مي دانم روزي به آسمان خواهد رفت و بر نمي گردد من او را بيشتر دوست دارم 6- انتقام مي خواهم تو را بكشم اما چاقو را در سينه ي خود فرو مي كنم نمي دانم تو كشته خواهي شد يا من ؟ 7- طرح 2 زير اين آسمان ابري به معناي نامش فكر مي كند گل آفتابگردان .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 16:34 توسط مهدي آذري |
|
مجموعه : شهود شرقي ( گزيده غزل شاعران خراسان ) به كوشش : زهرا محدثي خراساني چاپ و صحافي : چاپ سوره چاپ اول : 1384 تيراژ : 2200 نشاني : تهران ، خيابان حافظ ، خيابان رشت ،كوچه جمشيد جم ،شماره 72 صندوق پستي :1144 – 18815 تلفن :6465848 تلفن مركز پخش : 5-6460993 غزل 1 : فواره ها كه يخ زده بودند وا شدند در ناگهان ظهر زمستان رها شدند تكرار سربلندي ديرين خويش را هربار پيش از آنكه نشينند ،پاشدند هرچند شوق رفتشان بسته بود پاي در راستاي قامت خود جابه جا شدند فوراه هاي ساده كه از ارتفاع رود در زير بار روشني خويش تاشدند فواره هاي تاشده با دسته اي زلال در دست آفتاب زمستان عصا شدند درگير و دار صحبت فواره و عبور ياران باد وارد اين ماجراشدند فواره هاي رم زده در هاي و هوي باد يك دست، دستهاي بلند دعاشدند يك عده در عبور خود از ابر و آسمان در امتداد روشن خود تا خداشدند يك عده نيزخسته در آوردگاه باد ازخويش با خيال نشستن جدا شدند فواره ها - خلاصه بگويم- كه عاقبت يك عده ما شدند و گروهي شما شدند عليرضا سپاهي لايين غزل 2 : مانند قاب عكس تو ،ديواري ام هنوز در انتظار گفتن يك آري ام هنوز بردار قلب تنگ مرا ! ضربه اي بزن ! اي دست هاي سر زده ! گيتاري ام هنوز پيدا اگر نمي كني ام ،شك نكن ،كه من در گير و دار اصل پديداري ام هنوز مي پيچم اين چنين به خودم ،تا يقين كني در گردباد مست جنون ،جاري ام هنوز با تكه تكه هاي تنم مي رسم به تو با اين وجود ،ساده و تكراري ام هنوز رو راست نيست با دل من هيچ عابري در راه عشق ،منتظر ياري ام هنوز آمنه دولت آبادي |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:20 توسط مهدي آذري |
|
|
مجموعه شعر : قطار روم- خراسان شاعر :ناصر حامدي چاپ :اول – تهران – تابستان 84 طراحي جلد :فرزاد اديبي ناشر : انتشارات دفتر شعر جوان آدرس :تهران –خيابان دكتر شريعتي –خيابان شهيد كلاهدوز نبش خيابان شهيد نعمتي ،تلفن :2605809 – 2617479 – 2617178 غزل 1: می خندی و تمام لبت قند می شود جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید گل می کند طراوت البرز در دلم این شعر تازه شیربهای لب تو بود [] ............................... غزل 2 : زنهاي بي تحرك و مردان كاغذي بر صفحه هاي سياه خيابان كاغذي مثل هميشه عقربه ها چرخ مي خورند در باد روي ساعت ميدان كاغذي چون مهره هاي شطرنج از چار سو روان كالسكه هاي چوبي و مردان كاغذي بالاي شهر ،قصر مقوايي سپيد با چند برج ،چند نگهبان كاغذي □ اين سو نگاه ساكت محكوميان پير در ميله هاي نازك زندان كاغذي فردا ... نوشته در خبر روزنامه ها فتح جهان به دست سواران كاغذي
...................................................... در ضمن وبلاگ شاعر هم اينجاست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 16:27 توسط مهدي آذري |
|
نام كتاب : دفتر شعر جوان 10 گرد آورنده : دفتر شعر جوان تيراژ : 1500 نسخه – 144 صفحه ناشر : دفتر شعر جوان آدرس : تهران – خيابان دكتر شريعتي – خيابان شهيد كلاهدوز نبش خيابان شهيد همتي – تلفن : 22605809 – 22617179 – 22617178 غزل 1: بدزد ، نيمه شب بدزد از اين حراميان مرا كه باز مي برند كاروان به كاروان مرا بدزد ، من درست مثل تيله هاي رنگي ام كه حس هر كلاغ مي برد به آشيان مرا ولي نه ،بي طمع برو ،برو كه گنج نيستم به اشتباه كرده اند سالها نهان مرا به گور بردم آرزوي مرگ را به گور ، گور ! دروغ بسته اند سالها به آسمان مرا ... تو تا به حال ،دختران ترك را نديده اي دلت به من خوش است و درد كرده بي زبان مرا ! منيره اكبر پوران غزل 2 : باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم امشب از دست هاي تو باران، از تنت آفتاب مي خواهم امشب آيينه وار آمده ام، تا تو را منعکس کنم در خود چهره ات را فقط همين يک شب، ساده و بي نقاب مي خواهم آبشار نگاه تو باران، با تو هستم پري دريايي قطره قطره ببار و جاري شو، ماهي ام از تو آب مي خواهم گيسوانت تداوم يلدا، برکه ها در سکوت مي ميرند از تو امشب که سرد و تاريک است، آسماني شهاب مي خواهم من تو را مثل شعر ناگفته، در پس پشتِ ناخودآگاهم مثل روياي پاک سيّالي، در فراسوي خواب مي خواهم ل ـ لبانت چه قدر مي لرزند، ب بگو اين که کار سختي نيست ن ـ نگاهم بکن که آمدم از، ل لبانت جواب مي خواهم دختر کرت هاي تاکستان، صاحب سرزمين شيدايي باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم پوريا سوري |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:4 توسط مهدي آذري |
|
نام كتاب : گزارشي از يك كلمه شاعر : امير نجات شجاعي تيراژ : 2000 نسخه – 72 صفحه ناشر : انتشارات سخن گستر آدرس : خيابان سميه ،دانشگاه صنعتي امير كبير ، (پلي تكنيك تهران ) ساختمان كانون ها ،دبير خانه دائمي چاپ آثار ادبي دانشجويان كشور ، تلفن پخش : 09123442053 گزارش 1 : اين كلمه ها دنيا را از خودشان عبور مي دهند و با فاصله كنار هم مي گذارند زن نيم دايره اي چاق و كوتاه قد كه دو نقطه بيشتر ندارد از پشت اين همه كلمه دنيا مات مي شود دنيايي كه از ميان كلمه ها عبور مي كند توي دنيا گير كرده گزارش 2 : از پله هاي زيادي بالا آمدم تا به اين سطرها رسيدم اما هنوز در اين خيابان مانده ام آسمان تنها به اندازه ي پلك هاي من باز شود كه من تنها به اندازه ي همين جا كلمه دارم كه تنها به اندازه ي همين كلمه جا دارم تو به اندازه ي من فكر مي كني بايد بايستي تا تو را بفهمم خيابان به اندازه ي من دراز كشيده اين خانه هاي ريخته در من پيچيده تر شدند و من هنوز در اين خيابان مانده ام . گزارش 3 : تا اين كلمه ي دهاتي به كلمه هاي شهري فكر كند سيم ها لخت شده اند و برج ها چشم زمين را در آوردند تير چراغ برق لب هاي آسمان را بگزد كلمه با خودكار قرمز ،ديگري مي شود گنجشكي كه خودش را مي كوبد به ديوار بين مرض گير كرده سيگارها به كلمه ها فكر مي كنند و دست هاي كسي توي آسمان گير مي كند نئون ها مردد ايستاده اند و چراغ قرمز رنگ عوض مي كند يك نفر هر روز اين كلمه ها را پر رنگ تر مي نويسد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:19 توسط مهدي آذري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
معرفي مجموعه شعر هاي چاپ شده
|
| پیوندهای روزانه |
|
فراموش کردم فراموشت کنم روح تکانی حس اول آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
روح تكاني مهدي آذري حس اول غزل محض |
| شمارنده |
|
|